نقل از یکی از دوستان محمدخان
پس از اینکه محمدرضا رفیعی در سال 80 از زندان اوین آزاد شده و به کرمان بازگشت با خانمی بنام اعظم... آشنا شد که دانشجوی رشته علوم قضائی دانشگاه آزاد واحد جیرفت و اهل شیراز بود و شیفته وی گشت بطوریکه مادر اعظم بنام فاطمه ...پس از اطلاع از این رابطه و برای جدا نمودن دخترش از محمدرضا رفیعی که جو بدی بر علیه وی در کرمان جاری بود با آمدن به کرمان و مبادرت به طرح شکایتی مبنی به ربود شدن دخترش توسط محمدخان نمود و مامورین اطلاعات نیروی انتظامی با همکاری مادر اعظم که در تماس تلفنی با دخترش اظهار داشته بود به علت ناراحتی در بیمارستان کرمان درمان قسمت فوریتهای پزشکی بستری می باشد,دخترش برای عیادت از مادر به اتفاق محمدخان با خودرو فردی بنام محسن.....راهی بیمارستان مشوند و دختر از خودرو پیاده شده و به بیمارستان می رود و مامورین که بیمارستان را تحت نظر داشته اند در آن لحظه که ساعت 23 مورخه 27/10/80 بوده است محمدخان و محسن را در حالیکه خوابشان برده و در چرت بودند دستگیر کرده و به اطلاعات می بردند که پس از یکماه بازداشت وی و روانه شدن به زندان در اثر اظهارات صادقانه دختر و عدم ربایش وی , محمدخان با حکم همین شعبه دهم از زندان آزاد میشود
خلاصه بعد از دستگیریها و بازداشتهای افراد متعدد و تشکیل پرونده بر علیه محمدخان توسط بسیج مقاومت کرمان ,محمدخان راهی تهران شده و پس از چند ماهی به شیراز می رود تا بقولی به معشوقه خود نزدیک تر شود و در آنجا مشغول کار می گردد ولی مجددا مادر اعظم با خبر می گردد که محمدخان به شیراز آمده و با دخترش در ارتباط می باشد لذا به مامورین گزارش داده و مامورین با شناسائی محمدخان و تعقیب وی در حالیکه محمدرضا رفیعی نیا از تعمیرگاهی که خودرویش را تعمیر نموده باز میگشته وی را محاصره و با شکستن بینی و وارد آوردن ضربات ناشی از قنداق اسلحه , وی را بر روی زمین انداخته و دستگیر می نمایند و از شیراز به کرمان منتقل می گردد.
و این بود خلاصه ای از دستگیری محمدخان که نیروهای اطلاعات اظهارات می داشتند پس از اقدامات اطلاعاتی و تحقیقات و تلاش مستمر موفق به دستگیریش شده اند.
۱۳۸۷ فروردین ۲۱, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۳ نظر:
نمیدونم شما کی هستین که یه جورایی با این کارتون جوونمردی کردین تا مردم و اونایی که از مخان تو ذهن خودشون یک هیوولا تصور میکردن،دیگه طرز نگاه و تفکرشون به خان تغیر کنه و اصل ماجرا و خلاصهای از زندگینامهاش رو به اشتراک گذاشتید که همه بفهمن اون جرمی که به اتهام آدم ربائی تو پروندش ثبت شده همین موضوع نامزدش و مادر نامزدش که ناحق اینکارو کرده..درصورتیکه اعظم نفسش واسه مخان میرفته...مابقی جرمهای ساختگی به همین روال دروغ و هیچ و پوچ تو پروندهاش ثبت شدن....
مخان اگه گوشبحرف رفیق عزیز و بامرامش کرده بود و همراه همون به ترکیه مهاجرت میکرد تا اوضاع آروم بشه و بعد مثل همون رفیقش برمیگشت سر خونه و زندگیش و تشکیل خانواده....اما بخاطر غیرت و تعصبی نسبت به دختری داشت که اسمش روش بوده و زندگی خودشو فدا کرد تا نذاره حرف و حدیث پشت سر اعظم درست بشه خدایی نکرده و بره باهاش ازدواج کنه...اما نشد و نذاشتن
تهران جدا میشه از رفیقش و بهش میگه:من نمیام ترکیه و میرم شیراز....
ارسال یک نظر